نوشته هاي ادبي من
نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم دی 1391 توسط زهرا شير محمدي
الهي، تويي پناهم، بشنو تو آهم، هر لحظه به يادت، مي دوم در راه

تو كجايي ساقي، ياد تو در دل من هر هنگام، مي باشد باقي

الهي ، گر تو نبودي: بود و نبودم يكسان، مرا به شادي برسان، فضل تو را نيست كران، شكر تو را نيست زبان

الهي، شفا بده مريضان، روزي بده به ميزان، شكر كنم با زبان

الهي، تو كبيري و صغيرم، تو غني اي و توانا، شاكرم بر تو خدايا، شاكرم بر تو خدايا


برچسب‌ها: مناجات, ادبي, زهرا شيرمحمدي, شعر, نوشته هاي ادبي
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 توسط زهرا شير محمدي
پوست همه کنده شده بود. نوبت به او رسید.دست نزدیک به او آمد،او را بغل کردو روی سنگ گذاشت. خیلی می ترسید که مغزش خرد شود.سلاح آهنی در دزست انسان بالا رفت. کم کم به او نزدیک شد و چند بار به او ضربه زد. او دردش گرفت ولی بالاخره پوستش شکست.دخترک پوست او را کندو بین پوست های دیگر در پلاستیک زباله ها انداخت. بادام به خود افتخار می کرد که از  پس این عملیات سخت بالا آمده و می تواند دنیا را ببیند.


برچسب‌ها: بادام, زهرا شیر محمدی, داستانک, داستانک بادام, ترس
نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم دی 1392 توسط زهرا شير محمدي

سلام تو این پست، یک داستان گذاشتم که یا کلمات (مدرسه-مریخ-شمع)نوشته ام. راستی بعضی از نام ها هم معنا ندارند.

سلام مادر عزیز، من سپیده هستم!

حالتان چه طور است؟ بابا و داداش مهدی چه طورند؟ همان طور که سفارش کرده بودید به معلّم ورزشمان گفتم که مرا طوری شوت کند که اگر مریخ دروازه باشد من به آن بچسبم.و معلم ورزشمان هم همین کار را کرد. خیلی زود رسیدم حتی یک سال هم نشد. من دقیقا پس از 11 ماه و 28 روز و 23 ساعت و 59 دقیقه و 59 ثانیه و 0.99 ثانیه به مریخ رسیدم.راستی شم که گفتید مرا به دبیرستان شبانه روزی می فرستید. این جا اصلا نور ندارد. من بدون وجود نور چگونه تحصیل کنم؟لطفا جواب سوالاتم را بدهید. من این نامه را با موشک برایتان می فرستم. موشکم را هم پس بفرسید.

پایان 

سپیده صحرایی (دخترتان)


با سلام توپ عزیزم!

امیدوارم که سالم باشی. حال همی ما خوب است. راستی اگر با شوت معلم ورزشتان دردت گرفت، به دکتر هاریا مریخی برو.

برویم سر اصل مطلب:

همان طور که گفته بودیم تو را به دبیرستان شبانه روزی می فرستیم.

آدرس:بزگ راه مریخی- خیابان شاخ تب -خیابان کامبست- رو به روی خیریه ی (بیایید با کمک هم سوراخی لایه ی اوزون را برای زمینی ها بدوزیم)- دبیرستان مریخ 2

درست است که تو دقیقا آن  طرف کره ی مریخ هستی امّا آدم برای درس خواندن باید هر کاری بکند.

برای اینکه آنجا هوا تاریک است خودت را برای درس خواندن با نور شمع آماده کن. برای بدست آوردن شمع نگران نباش. ما یک بشکه شمع به نام دینامیت برایت می فرستیم. یکی از همسایه ها آنها را خریده است و گفت که سلامش را به تو برسانم و بگویم که از نظر او این شمع ها ایتالیایی هستند چون نامشان به نام های ایتالیایی می خورد.

مواظب خودت باش!

                                                   مرضیه احمدی(مادرت)


برچسب‌ها: مدرسه, مریخ, شمع, داستان طنز, زهرا شیر محمدی
نگارش در تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1392 توسط زهرا شير محمدي
من یک دختر روستایی هستم. روستای ما بسیار با صفا است یک روز صبح که از خواب بیدار شدم مثل همیشه به طرف چاه رفتم و سر و صورتم را شستم. بعد به اتاق برگشتم و سطلی برداشتم و شیر گاو ها و گوسفندانمان را دوشیدم و به روی سفره گذاشتم. مادرم گردوهایی را که روز قبل برادرم چیده بود و ‍‍‍‍‍پنیری را که خاله ام برایمان آورده بود سر سفره آورد.کمی که صبحانه خوردیم نانمان تمام شد و من به گفته مادرم کمی خمیر نان برداشت و به رف تنور رفتم داشتم می دویدم اما پایم سر خورد و افتادم. به طرف چاه رفتم و پایم را شستم. بعد سریع خمیر را داخل تنور گذاشتم و به رف اتاق دویدم.

برادرم به مدرسه رفته بود و من در حال قالی بافی بودم کار جالبی بود تازه یاد گرفته بودم. بعد از ناهار دختر عمویم به خانه ما آمد. دختر عمویم برای من یک عروسک پارچه ای درست کرد. پدرم او را به خانه رساند و در راه از زن دایی ام کمی سبزی خوردن تازه گرفت. بعد از خوردن نان و پنیر به عنوان شام به خانه مادر بزرگم رفتیم تا فردا به من جدول ضرب را یاد بدهد. و ما بعد از ساعتی صحبت کردن خوابیدیم.



برچسب‌ها: روستا, داستان روستایی
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392 توسط زهرا شير محمدي

پوستش کلفت بود. اما آن شب واقعا سرد بود. هرکاري کرد گرمش نشد. دويد. اما گرسنه بود و گلويش مي سوخت. گربه ها زير ماشين ها رفتند. پسرک هم رفت. آن جا گرمتر بود. خوابيد. صبح ماشين روشن شد و رفت. پسرک خوابيده بود... براي هميشه...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392 توسط زهرا شير محمدي
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط زهرا شير محمدي
يكي بود يكي نبود. صبح بود آفتاب تازه از كوه بالا آمده بود. خروس آوازش را تمام كرد و نوبت به عرعر الاغ رسيد.مرغ باصداي بلندي گفت:«اين چه وقت سر و صدا است؟»

-مي خواهم با خدا راز و نياز كنم و از صاحبم شكايت كنم.چون او خيلي از من كار مي كشد.

-خب چرا در دلت با خدا راز و نياز نمي كني؟

-چرا هم وقت مرا براي راز و نياز كردن مي گيري هم وقت خودت را تلف مي كني؟ بيا تو هم مثل من و همه ي حيوانات ديگر با خدا راز و نياز كن.

الاغ كه ديد مرغ به خواب رفته، دوباره راز و نياز با خدا را شروع كرد.


برچسب‌ها: عرعر الاغ, نوشته هاي ادبي, داستان, راز و نياز, الاغ
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط زهرا شير محمدي

تخم مرغي كه جوجه نشد

مرغشان مرد و تخم مرغ به حاصلي نرسيد. ميثم كه هفت سال بيشتر نداشت دور تخم مرغ حوله پيچيد و زير بخاري گذاشت. سپس شعله هاي بخاري را زياد كرد و در و پنجره ي اتاق را بست و خودش بيرون رفت.

پس از ساعاتي به خانه آمد. احساس كرد بوي بدي مي آيد.در را باز كرد و فهميد كه تخم مرغ از شدّت گرما تركيده و بوي گند آن همه جا را فرا گرفته است.


برچسب‌ها: فسنجان, جوجه, حاصل, نوسته هاي ادبي, ميثم
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط زهرا شير محمدي
تخم مرغ عيد
حمزه كت و شلوار جديد عبدش را پوشيده بود و مي رفت از خاله اش تكتم تخم مرغ عيدي بگيرد.
20دقيقه گذشت.
تخم مرغي در دست داشت و مي آمد. خستته شد و تخم مرغ را در جيبش گذاشت و دويد.
وقتي به خانه شان رسيد، لباس جديدش كثيف كثيف بود. تخم مرغ در جيب او له شده بود.

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط زهرا شير محمدي
فسنجان

محمد خيلي جوجه را دوست داشت. دو جوجه هم در خانه داشت. حالا ديگر جوجه هايش كمي بزرگتر شده بودند.

يك روز كه از ودرسه به خانه برگشت متوجه شد كه جوجه هايش نيستند.

ناهار آنروز فسنجان بود. او فسنجان دوست نداشت مخصوصا وقتي فهميد فسنجان امروز را با جوجه هايش پخته اند.

اسلایدر

دانلود فیلم